من با خیالتم خوشم !
...این روزا که میگذره ، یاد تو آتیش به قلبم میزنه
هرجا باشی میدونم ، خانومی قلب تو مال منه
چه سلامی؟! چه نگاهی ! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت
نمیدانم بالاست و انگار حالاحالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده ،به خاطرش
خودکشی کردند.
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از
نگرفتنش برایت سخت تر ست.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را در خیال خودت زده،تصمیم رفتنت
را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم .
چه سیبی ؟! وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت
کشتی.
چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی
چشمانت سوزاندی.
چه بخششی ؟! وقتی دیگر چیزی، حتی لحظه ای درنگ نیست
که کسی به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم
دوستم نداری .
می بینی بهونه ساز ، عین دیوونه ها شدم (بلانسبت شما ) اینا
همش اثرات چیزی شبیه دلتنگیه ، واسه کسی که اصلا شاید ندونه
یه نفر هر شب به یادش داره می نویسه.کی میدونه؟ شایدم میدونه.
شاید ماه کوچولو ( یادش بخیر ) همه ی قصه ی منو براش تعریف کرده
و گفته که این مجتبی دیوونه ،دیوونه بازیاش تمومی نداره. از کجا
معلوم ؟ اما خب چاره چیه ، ما به همین دور نزدیک هم قانعیم.مگه
نمیگن "دوری و دوستی" ؟
شاید بیشتر از این حقم نبود ،یا شاید داشتم پررو میشدم . که در هر
دو صورت حق داری دیگه برام حتی درحد چند کلمه هم ننویسی.
ولی آخه خانومی . . . هیچی ،بی خیال ! من با خیالتم خوشم، چه
بخوای چه نخوای ![]()
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت مارا
ولی من باز پنهانی، تورا هم آرزو کردم
دختر = پول × زمان

دقت کنید که این فرمول فقط برای به دست آوردن دختر خوبه.
خدا کند که بیایی ...
و قلبم برای حس حضورت درانتظاری شیرین می تپد. بیاکه دراین
شهراگرنفسی هم کشیده می شودبرای حضورتوست توکه همیشه
بامایی و همگام بامااعمالمان رانظاره میکنی.
گـرچه خسته ام, گـرچه دلشکسته ام, بـاز هـم گشـوده ام درى به
روى انتظار تـا بگـویمت, هنـوز هـم به آن صـداى آشنا امیـد بسته ام.
اى تو صاحب زمان! اى تو صاحب زمیـن! دل, جدا ز یاد تو آشیانه اى
خـراب وبى صفاست یاد سبز و روح بخـش تـو یاد لطف بـى نهایت
خـداست کـوچه باغ سینه ام, اى گل محمدى, به عطرنامت آشناست
آنکه در پى تـو نیست, کیست؟ آنکه بـى بهانه تـو زنـده است,
در کجاست؟ اى کرامت وجود! باد غربتى که مى وزد به کوچه هاى
بى تـو, بـوى مرگ مـى دهـد,بوی خستگی از این زمانه ی لعنتی...
توی کوره راه چشمام ، عطر بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن، تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی ، که همیشه با منی
تو بهونه ی هر عاشق، واسه زنده موندنی

دل به داغ بی کسی دچار شد، نیامدی
چشم ماه و آفتاب تار شد، نیامدی
سنگهای سرزمین من در انتظار تو
زیر سم اسب ها غبار شد، نیامدی
چون عصای موریانه خورده دستهای من
زیر بار درد تارو مار شد، نیامدی
ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی
روزهای رفته بی شمار شد، نیامدی
عمر انتظار ما ، حکایت ظهورتو
قصه ی بلند روزگار شد، نیامدی
عبدالجبار کاکایی
آسمون و دریا
از چشم من چنین اسن ، گرپوچ یا دروغ است
خب از تولد بگذریم، سلام به همه ی دوستاودشمنای بهونه ساز
،یه سلام مخصوص هم به خانومی.چندروزی رو نبودم.اتفاق که
افتادولی نه از اون نوعش (کدوم نوعش؟) و بهترینش هم شب
ولادت امام سجاد(ع) بود که با رفقا رفتیم جمکران…
خب حال و احوال شما چطوره؟ راستش حالت رو جور دیگه ای هم
میشه پرسید (همونطور که خودت خبر نداری و مجتبی همیشه
جویای حالت هست).
نه ، ایندفعه قول میدم از دوری و دلتنگی ننویسم،خوبه؟اصلا بذار
هرچی خودش خواست واست بنویسه،دلمو میگم.نمیدونم چرا
همیشه مسیر نوشتنم میاد طرف تو خانومی .اما دیگه هم من هم
بهونه ساز خوب میدونیم که اگه تو توی نوشته هام،شعرام،زندگیم
نباشی هیچکدوم هیچ عطر وبویی نداره...
نمیدونم چرا فکر میکنم آسمون عاشق دریاست و قصه ی این
دوتا،چیزیه شبیه قصه ی خورشیدوماه که بر خلاف خیلی از افسانه
ها از روی عشق هیچوقت به هم نمیرسند ؟ فکرشو بکن، اگه
خورشید و ماه به هم می رسیدند چندتا قلب باید قربونی در
آغوش کشیدن دو معشوق میشدند؟؟ پس شاید اون دوتا
می سوزند تا مانسو زیم!
خانومی، به نظرت میشه آسمون و دریا به همدیگه برسند؟ من
دیوونه رو نیگا ، من که نباید واسه تو بگم .آخه تو خودت کلی
مجهول و معادله ی حل نشده رو ذوب میکنی.
راستی خانومی، چرا واسه تو میشه راحت نوشت ؟دیدی تازگیا
تاحرف از قصه ی دوست داشتن و این حرفا میاد،پشت سرش
میگن: چه کشکی ،چه دووغی ؟
اما آدمای این عصر به اصطلاح پست مدرن باشنیدن این قصه (که
چیزی جز حقیقت نیست) اونجوری که باید نگاهم نمی کنند گرچه
مهم نیست،مهم اینه که تو چه جوری نگاهم میکنی.چی کار دارم
به نگاه دیگران
؟ یعنی اونا نشنیدن که میگن :
...گاهی همان کسی که دم از عقل میزند
در راه هوشیاری خود ، مست می رود
عجب روزگاریه ها ، مگه نه ؟میدونی یاد چی افتادم ،کتابی که
استاد ادبیاتم ترم اول بهم داد و نوشته هایی که بعد من نوشتم .
یادش بخیر چه روزایی بود ، چه دفتر پرخاطره ای شد .یه چیزاییش
یادمه :
" اعتماد به نفسی به وسعت تمامی آسمان داشته باش ، چرا که
ارادت من به تو ارادتی مصرفی نیست و به وسعت تمامی آسمان
است.
... قول میدهم، در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به
کینه تبدیل کندو این نشان میدهد که جهان با همه ی عظمتش
چقدر حقیر است و ناتوان .
عزیز دل ،
من نیز همچون تو در باب انهدام عشق داستانهای بسیار خوانده ام
و شنیده ام.اما گمان میکنم - یعنی اعتقاددارم - که علت همه ی
این ویرانی های تاسف بار ،صرفا سست بودن اساس بنا بوده است
و یا بیش از این ،حتی حقیقی نبودن بنا !
شاید بگویی در زمانه ای چنین ، چگونه میتوان به گزمه رفتن در
پرتو ماه اندیشید ؟ و پاسخ این پرسش تورا از زبان " گوته" چنین
میدهم :
آنکه هرگز نان به اندوه نخورد
وشب را به زاری سپری نساخت
شما را ای نیروهای آسمانی و ای عشق
هرگز، هرگز نخواهد شناخت . . .
بازم باید تمومش کنم ،اما مثل همیشه منتظر دل نوشته هاتون
هستم(خانومی ،یادت نره ها !) .شاید توی نوشته ی بعدی
شورای عالی بهونه سازان(
)تصمیم بگیرند برخی اسرار را
فاش کنند، رفقا نترسید (خدا به خیر کنه!).
تا بعد، یاعلی

happy birthday my blog
سلام بهونه ساز دل دربه در مجتبی.باورت میشه ،یه سال گذشت
تو یه چشم به هم زدن؟یه سال باهام بودی ، یه سال به قول بچه ها
گفتنی رفیق فابریکم بودی.بی بهونه دردو دلامو گوش دادی ،واسه ی
سکوت یا حرف نزدنت منت سرم نذاشتی چون خوب میدونستی
بهونه ی تموم این نوشته ها فقط یه نفره ،خودت بهم گفتی ![]()
اینو بدون که مجتبی هواتو داره ،به شرطی که هواشو داشته باشی.
امروز روز تولدته ،زیاد سربه سرت نمیذارم فقط میگم :
بهونه ساز ، تولدت مبارک
اسنک ، پفک ، چرخ و فلک ...
سلام- این دفعه یه سلام ساده به تنها بهونه ی زنده بودن بهونه
ساز .همین الان دوستم ازم پرسید برای چی اینقدر می نویسی؟
خسته نمی شی؟ آخه چی بهش می گفتم ، اونکه نمیدونست
چندتا دفتر از روزای زندگیمو با شعر و نوشته کنار گذاشتم فقط به
امید اینکه یه روزی خودم بهت بدم بخونی. اصلا بذار بهش بگم :
من به بهانه ی دلم برای تو می نویسم ، شاید هم به بهانه ی تو
برای دلم !؟ اما نه ، مهم مهر کسی که خود اوستا کریم انداخته به
دل ما و اینطور که پیداست ، حالاحالاها با ماست...
جای شما خالی بود؟ خوش گذشت ، نه به خاطر نصف جهان بودنش
، به خاطر ...به خاطر وجود نازنینت. موندنی زیاد داشت ، مگه نه (؟)
مثل اسنکی که هیچوقت برای سومین بار نتونستیم نوش جان کنیم ،
و یا چرخ و فلکی که هیچوقت سوار نشدیم . اما به جاش عجب قطاری
بودا
جالبه تلفات هم داشتیم . به علاوه حال گیری بابای من از اون
بیچاره !؟ درسته که همش شاید ۲ ،۳ روزه که ... ولی دلم برات تنگ
شده .دوباره دیروز غروب نمیدونی چطور دلم هواتو کرده بود .ولی
خانومی ،بدون که من پای ثابت درانتظار موندنتم. یا ساده تر و قشنگ تر
بگم. به قول آریان :
بی تو با تو بودن شده شب و روزم
بی توام و یادت با منه هنوزم
این روزا یه حس و حال عجیب اما خوبی دارم .نمیدونم چرا ولی
احساس میکنم قراره همه چی برام یا سفید سفید بشه یا سیاه
سیاه .اما من دوست دارم خاکستری بمونم ، مثل خودت خانومی .
دیشب با یه نیت ناب رفتم سراغ حضرت حافظ .انگار حال و هوای
منو بهتر از خودم میدونه. نمیدونم چرا ، اما ببین چی کار کرد باهام :
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب . . .
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
چه جوری برات بگم ؟ اما به قول مریم حیدرزاده : همچنان که نیمی
از عشق به شهامت گفتن است ، نیم دیگر آن هم به شهامت
اعتراف برای بیان دلایل نگفتن است . پیش ترها هم در گوشه ای
خواندم : " نفس عشق درمان عاشق است ،نه نفس معشوق "
ساده ترش هم همان است که نیاکانمان گفته اند : " تا دوری عزیزی ،
و وقتی نزدیک شدی ... " و سهراب عزیز هم چه زیبا گفت :
" ...همیشه فاصله ای هست "
اما اگه قرار باشه منم بگم ،اینجوری میگم :
کاش ای کاش که میشد که بدانم تا کی
از غم عشق تو با خویش مدارا کردن
باز خورشید سفر کرد و شب از راه رسید
چاره ای نیست به جز تکیه به فردا کردن
خسته ت نمیکنم تا بیشتر از این چشای نازنینت خسته نشه.
میدونم که این روزام خیلی سرت شلوغه و مشغولی. دلم میخواد
منت بذاری و حتی اگه شده با چند کلمه پرنده ی آواره ی دلمو
بازم هوایی کنی.درسته شعرام به قول میلاد :زیادی درب و داغونه،
اما این یکی رو خودم خیلی دوسش دارم ،پس پیشکش چشای
مهربونت :
ای دو چشم مست تو در این حوالی بی نظیر
خسته ام ، تنهاترینم ، دست هایم را بگیر
قطره قطره آب شد ، دل در غمت بی تاب شد
زیر خورشید فروزان نگاهت ، ناگزیر
آه اگر صد سال بنشینم تماشایت کنم
من نخواهم شد ز چشمان تو هرگز سیرسیر
با امید با تو ماندن ،از تو گفتن زنده ام
بی تو من میمیرم ، ای بالا بلند سر به زیر
بس که دنبال تو راه افتاده ام ،دیوانه وار
رد پایم مانده برشن های گرم این کویر
ای دلیل ماندن من در کویرستان دل
سایه ی عشق خودت را از سر من بر نگیر
مواظب خودت باش - مجتبی
اما نرو ...
سکوت به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو هستند
و خواهند بود و یک تبریک مخصوص
بذار اول از همه حرفی رو که داره توی گلوم سنگینی میکنه رو
بگم . شنیدم ،شایدم خوندم ! که چند روز حالت خوب نبوده
فقط همینو بگم که میخوام دنیا نباشه اگه حتی یه لحظه گردو
غبار غم بشینه رو دل خانومی .درد و دل زیاد دارم برات دارم
خانومی اما آدم که همه جا همه چی رو نمیگه، میگه؟ اما میخوام
اون نقطه چین رو امروز همین الان برات پر کنم . لطفا بقیه
چشاشون رو ببندن . میتونی جای اون سه تا نقطه بذاری: ن ی
ل و ف ر ... تا این میلاد و یه عده ی دیگه همچنان تو کف باشن
یه چیزی رو بدون کسی که برات مینویسه ، حتی برای اینکه
فکر از دست دادنت هم عذابش میده ، میخواد به قول رفقا دل
بزنه به دریا ( یعنی چی؟) .میخواداز آسمونوخورشید و بارون و
خود اوستا کریم کمک بخواد ، تا شاید منم به اینکه گاهی
معجزه ای وجود داره ، ایمان پیدا کنم .یک بار گفته ام باز هم
می گویم : همیشه اشتباه ما اینست که جای نگاه و گناه را
تشخیص نمی دهیم .همیشه انتخاب نوعی اضطراب است و
شایداضطراب هم بخشی از انتخاب !
به قول یه دوست وقتی دلت بهت میگه الان وقتشه که حرف
بزنی وبنویسی ، یعنی بنویس و بگو .هر چه پیش آید خوش
آید ... باشه بازم میگم : عجیب دوستت دارم ، هر جور که
دوست داری دوستم داشته باش، اما نرو . من به همین شاید
دوست نداشتن و بی جوابی و ناز خریدن و سوختن و ماندن
و همیشه معذرت خواستن راضی ام ، تو هم به همین راضی باش
، اما نرو ...
آسوده تر از آغاز سطرهای اول - مجتبی

یه کوچولو ، درد و دل
بنویسم عشق من سلام ؟
اون یه تیکه خجالت مونده از دوران بچگی رو هم بذار پای طاقچه ی
آرزوها ،پشت صندوقچه ی خاطره های کودکی مون .خیالت راحت
میشه ؟! پس اگه میشه : عشق من سلام
خوب میدانم به روزگار نمی شود خرده گرفت اما به عاشق چرا .
گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن ما را داشته باشد ، تکلیف
دلهایمان که دست او نیست . نگذار تسلیم معادله ی دل و دیده
شویم .نمیدانم اگر روزی بتوانم به دریای عسلی نگاهت بنگرم و
بگویم دوستت دارم ، دنبال دلیل خواهی بود یا نه ؟قبول کن بی دلیلی
گاهی قانع کننده ترین دلیل دنیاست .باور نکن کسی که از عشق
چیزی نمیداند حالش خوب باشد ، حتی اگر برعکسش را به تو گفت .
دل زلال هم عالمی دارد ، خوش به حالت خانومی و خوش به حال
او ن دوست یا چه میدانم آن دوستانت ! آنها چه میدانند که شیرین
ترین لحظه های زندگی من هم زبانی با توست . راستی،راستی
هم بازی کودکی ، آن چیزی که سالها پیش بردی حالا کجاست ؟
اینگونه نگاهم نکن ، دلم را می گویم .راستی چه حکمتی ست که
من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود ؟ نه فکر کنی که
خورشیدی ، آخه خورشید هم شب ها می رود و گل های آفتابگردان
را به حال خودشان می گذارد . اما جالب است که تو مهتاب هم
نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچوقت نمی روی که قرار
باشد بیایی. اما خانومی ، اگر بگویم هر غروب دلم هوایت را میکند ،
دروغ نیست . و چه روزها و شب هایی بود وقتی با دویست و اندی
کیلومتر فاصله پرنده ی دلم به هوای تو پر می کشید. نمیدانم چگونه
دوباره خواهم توانست این فاصله را تحمل کنم.
تو کجا خواهی بود و من کجا ؟
بگذریم ، این بار دوست داری چگونه برایت تمام کنم ؟ فقط آرزو میکنم
اگر این نوشته را خواندی تکه حرفی برایم بنویسی ، مثل قبل به هر
اسمی که دوست داشتی ![]()
با یک بیت از حضرت حافظ ، می سپرمت دست خدا. مواظب خودت
باش .
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد

from: moshita


